فرشته آسمونی ما ، كيانوشفرشته آسمونی ما ، كيانوش، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

دو پرنس کلبه ما

عکس

  سلامممممممممممم فرشته آسمونی من ... عشقم ... عمرم... نفسم... مامانی شرمنده که با تاخیر اومدم  ولی باور کن برام وقت نمی ذاری قربون شکل ماهت بشم... امشبم  تا این موقع که حدود ساعت 3 نصف شبه بیدار موندم تابتونم برات چند تا عکس جدید بزارم...             ...یادت باشه مامان همیشه عاشقته ... ...
27 ارديبهشت 1392

بدون عنوان

سلام نفس مامان...   این چند روز حسابی بهمون خوش گذشته ... روز مادر بابایی با اینکه کار واجبی داشت و می تونست کنارمون نباشه ولی پیشمون موند و یه خاطره خوشگل برامون درست کرد.... همون گوشواره ای رو برام هدیه آورد که چند وقتی بود دلم می خواست با یه کیک خوشمزه و دسته گل خیلی خوشگل و ... تازه شام هم ما رو مهمون کرد و خلاصه کلی ازش ممنونیم .... خونه مادر جون و مامان حاجی هم رفتیم... خونه مادر بزرگ عزیز مامانی هم رفتیم و کلی مهمون بازی کردیم...یه روزم شما موندی پیش مادر جون و مامانی با دوستهاش رفت بیرون و کلی انرژی تازه گرفت... دیروز هم که رفتیم خونه دوست بابایی که یه پسر شیطون بلا داره که خیلی شبیه پارسا پسرعموی عسل خان ما ...
15 ارديبهشت 1392

بدون عنوان

 روز مادر...   تو روی پای مامانی خوابیدی ... مثل همیشه زیبا و معصوم و من مثل همیشه انگشتهای کوچولوی پاهاتو توی دستهام گرفتم و نمی دونم برای چند صد هزارمین بار می شمرم... یاد اون روزها می افتم که توی دلم بودی و من عکس سیاه و سفید و مبهم سونو رو هی جلوی چشمام می گرفتم و بالا و پایین می کردم تا ببینم دماغت کجاست... دستهات کجاست ... بعد پاهاتو پیدا کردم و انگشتهات رو شمردم دیدم ای داد 4 تا است ... با اینکه اونجا نوشته بود همه چیز نرمال ولی با کلی نگرانی دویدم رفتم مطب دکترم و برگه سونو رو گذاشتم رو میزش و با نگرانی گفتم خانوم دکتر لطفا انگشتهای پاهاش رو برام بشمرین ... من هر چی می شمرم 4 تا است ... و صورت مهربون خانوم دکترم که خندی...
14 ارديبهشت 1392

پسرم دلش گرفته...

  سلام نفس مادر..............   یه چند روزیه که دوباره بابایی رفته آلمان و مثل همیشه دلمون براش هزار تا تنگ شده .... به رسم همیشه مادر جون اومده پیش نوه از جون عزیزترش و شما این روزها برنامه ویژه داری که شامل 24 ساعت بازی و ددر و مهمونی و خرید تو فرشگاه و چرخ خرید سواری و پارک و بدو بدو و نی نای نای می شه اونم به طور فشرده ... هر چند با مادر جون به قند عسل مامان خیلی خوش می گذره اما چشمهای قشنگش به مامانی می گه که چقدر دلش برای بابا جونش تنگ شده و منتظرشه ، هر بار که زنگ خونمون می خوره عسل مامان جیغ می کشه بابا بابا بابااااااا... بعد می پره بره در رو باز کنه و هر بار که می بینه بابایی نیست کلی دل کوچولوش می...
29 فروردين 1392

اندر احوالات عسل خان مامان در 21 ماهگی

    پسر شیرین من این روزها  که فقط 21 ماه داره عجیییییب دل میبره... روابط عمومی داره در حد لالیگا...  می گه سلااااااااااااااااااااااااااااام... چطویی ... باشه.. خوب... فظ( خداحافظ)... کلی حرف جدید دیگه هم یاد گرفته که گفتنش یه طومار میشه... با هیچ کس ... تاکید می کنم هیچ کس غریبی نمی کنه ... موقع تشکر یا می گه میسی یا دست ( مخفف دست شما درد نکنه )... موقع خداحافظی دستش رو میاره جلو و به ردیف با همه دست می ده .... به هر کس هم که دست می ده لپش رو می بره جلو برای بوسه.. ولی خودش فقط بوس هوایی می فرسته... دیگه جمله میگه در حد 2-3 کلمه.... مثلا وقتی می خواهیم بریم بیرون و عسل خان زودتر از مامانی لباس پوشیده باشه ج...
18 فروردين 1392

دومین عید ما کنار عسل خان....

  بهار بهار صدا همون صدا بود صدای شاخه ها و ریشه ها بود بهار بهار چه اسم آشنایی صدات میاد … اما خودت کجایی وابکنیم پنجره ها رو یا نه تازه کنیم خاطره ها رو یا نه بهار اومد لباس نو تنم کرد تازه تر از فصل شکفتنم کرد بهار اومد با یه بغل جوونه عید آورد از تو کوچه تو خونه حیاط ما یه غربیل باغچه ما یه گلدون خونه ما همیشه منتظر یه مهمون بهار اومد لباس نو تنم کرد تازه تر از فصل شکفتنم کرد بهار بهار یه مهمون قدیمی یه آشنای ساده و صمیمی یه آشنا که مثل قصه ها بود خواب و خیال همه بچه ها بود آخ … که چه زود قلک عیدیامون وقتی شکست باهاش شکست دلامون بهار اومد برفارو نقطه چین کرد خنده به دلمردگی زمین کرد چقد دلم فصل ...
12 فروردين 1392

بدون عنوان

سلام شیرین عسل مامان   این روزها سخت مشغول آماده کردن خونه جدیدمونیم و مامان خیلی شرمنده است که فرصت نمی کنه از شیرین کاریهای جدید عزیز دلش بنویسه .... یه عالمه کلمه جدید یاد گرفتی ... سلام می کنی ...مثل یه مرد  دست می دی و می گی خداااا و خداحافظی می کنی ... اینقدر سی دی  سی دی  می کنی تا مامانی تسلیم شه و سی دیه مورد علاقتو برات بزاره.... کلی فیگور جدید یاد گرفتی و برای مامان اجرا می کنی که مامانو بخندونی و انصافا هم همیشه موفق می شی ... وقتی خودت یه کار بد می کنی یا یه دست گل به آب می دی تند و تند  می گی ای داد ...ای داد وقتی هم که مامانی یه دست گل به آب بدم بالای سرم می ایستی و سرت رو تکون می دی و می گی نو...
12 اسفند 1391