بدون عنوان
عزیز دلم دیشب بابایی زود تر از همیشه اومد خونه وقتی پرسیدم چرا ؟؟!!..گفت یه کم بی حوصله بوده زودتر اومده تا تو رو ببینه و انرژی بگیره ... منم پیشنهاد دادم تا بعد از شام بریم خونه بابابزرگ اینا تا بابایی حالش بهتر بشه آخه من خودم هر وقت دلم می گیره اگه مادر جونو ببینم بهتر می شم فکر کنم بابایی هم همین جوره...اونم قبول کرد و رفتیم ... بابابزرگ خیلی خوشحال میشه وقتی تو رو میبینه گلم تو هم معلومه که دوستش داریا آخه وقتی بابابزرگ رفت تو اتاق نماز بخونه تو هم دنبالش راه افتادی رفتی ... موقع خدا حافظی هم یه جورایی خواب آلود بودی ولی وقتی دم در خونه عمو اکبر اینا رو دیدی خوابت پرید و شروع کردی به ابراز احساسات وکلی هیجانی شدی ... الهی قربونت برم ما...









