فرشته آسمونی ما ، كيانوشفرشته آسمونی ما ، كيانوش، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

دو پرنس کلبه ما

بدون عنوان

عزیز دلم دیشب بابایی زود تر از همیشه اومد خونه وقتی پرسیدم چرا ؟؟!!..گفت یه کم بی حوصله بوده زودتر اومده تا تو رو ببینه و انرژی بگیره ... منم پیشنهاد دادم تا بعد از شام بریم خونه بابابزرگ اینا تا بابایی حالش بهتر بشه آخه من خودم هر وقت دلم می گیره اگه مادر جونو ببینم بهتر می شم فکر کنم بابایی هم همین جوره...اونم قبول کرد و رفتیم ... بابابزرگ خیلی خوشحال میشه وقتی تو رو میبینه گلم تو هم معلومه که دوستش داریا آخه وقتی بابابزرگ رفت تو اتاق نماز بخونه تو هم دنبالش راه افتادی رفتی ... موقع خدا حافظی هم یه جورایی خواب آلود بودی ولی وقتی دم در خونه عمو اکبر اینا رو دیدی خوابت پرید و شروع کردی به ابراز احساسات وکلی هیجانی شدی ... الهی قربونت برم ما...
5 ارديبهشت 1391

2 تا عموی مهربون

پسر ما عمو آندره و عمو ویلیامش رو خیلی دوست داره ... اونها هم گل پسر ما رو خیلی دوست دارن و کلی هم براش کادو های خوشگل فرستادن که دستشون درد نکنه حیف که از ما دورن و دیر به دیر می بینیمشون... اینجا پسملی برای اولین باره که عموهاش رو می بینه ولی حاضر نیست ازشون جدا شه از بس که اجتماعیه بچم .... این عمو آندره دوست جون جونیه باباییه که خودش هم 2 تا پرنسس خوشگل داره ...    اینم عمو ویلیام از بهترین دوستهای باباییه که خیلی ماهه و خودش هم یه دخمل و پسمل 2 قلوی شیطون بلا داره ... انشالله در آینده به مرور عکس بقیه عموها  ، خاله ها و عمه جون و دختر عمو جون و پسر عموهای عزیز و از همه مهمتر مادر بزرگها و پدر بز...
5 ارديبهشت 1391

برنامه های مامان برای قند عسل

    مامانی برات خیلی برنامه ها دارم ... می خواهی بدونی؟؟؟!!!! اول از همه دوست دارم زبان انگلیسی رو خوب خوب یاد بگیری برای همین هم از همین حالا یه جورایی باهات تمرین می کنم ...تو هم که انگار بدت نمیاد! دوست دارم تا کوچولویی شنا کردن رو یاد بگیری و لذتش رو احساس کنی چون هر چی بزرگ تر باشی سخت تر میشه برات ... زحمت این کار می افته روی دوش بابایی مهربون . دلم می خواهد یه کم که بزرگ تر شدی بزارمت باشگاه سوارکاری ... یه جای خوب هم برات پیدا کردم ... دلم می خواهد یه مربی خوب پیدا کنم و بزارمت کلاس ژیمناستیک ... دلم می خواهد بذارمت کلاس پیانو البته هنوز پیانو نداریمااااا ولی خوب دوست دارم دیگه مامانی .... البته بگما من فقط د...
4 ارديبهشت 1391

فرشته مهربون من

  خیلی خوش اخلاقی مامانی .... هر جا می ریم با همه مهربونی اینقدر که همه می گن چه پسر خوش اخلاقی داری  ...چنان ابراز احساساتی به پدر جون و مادر جون می کنی که نگووووووووو... آخه تو اونجا خیلی عزیزی خودتم اینو فهمیدی ... پدر جون همش باهات بازی می کنه ؛ از اون بازیهایی که تو دوست داری ... همون پخ پخ و پوف پوف و بالا پایین انداختن و پیتیکو پیتیکو کردن و قلقلک بازی و تاب بازی از اون بوسهای گنده و صدا دار و کلی بازیهای دیگه که خوشت میاد ... یکی دو بار هم که سیستم کامپیوتر مادر جون رو زدی از اساس نابود کردی آخه عاشق بازی با کامپیوتری ، از کیبورد و موس و مانیتور دل نمیکنی گلم ... مادر جونم میگه بزار بچم راحت باشه یعنی راحت بز...
3 ارديبهشت 1391

هیسسسسس نفس مامان لالا کرده ...

    الهی مادر فدای اون لالا کردنت بشه ....   لالايي ماه و مهتابه لالايي مونس خوابه لالايي قصه ي گل هاس پر از آفتاب پر از آبه لالايي رسم و آيينه لالايي شعر شيرينه روون و صاف و ساده زلال مثل آيينه لالايي گرمي خونه لالايي قوت جونه لالايي ميگه:يک شب هم کسي تنها نمي مونه لالايي آسمون داره گل و رنگين کمون داره توي چشمون درويشش نگاهي مهربون داره لالايي هاي ما ماهه بدون ناله و آهه بخون لالايي و خوش باش که عمر غصه کوتاهه فرشته آسمونی خونه ما دیشب خونه پدر جون کلی بازی و شیطونی کرده و هنوز هم خستگیش در نرفته ...   مامانی به پروانه ها گفتم یواش بال بزنین آخه پسرم لالا کرده گفتند چشم به کبوترها گفت...
3 ارديبهشت 1391

جون مامان یه کم بخواب

 جیگر مامان هنوز شبها درست نمی خوابه .... ساعت 12 شب تازه اوج شیطونیشه ... تا ساعت 1 و 2 با هم کشتی می گیریم و بالاخره لالا می کنه .... حالا فکر نکنین تا 12 ظهر لالا می کنه ها ... نه!... تا  3 نصف شب لا لا می کنه و بعد یهو یاد شیر می افته و پا میشه ... بازم فکر نکنین به این راحتی ها شیر می خوره ها ...نه! ... اول باید مامان پسر رو بغل کنه ، بعد نازش کنه ، بعد بزاره روی پاهاش ،تکون بده ... گاهی لالایی هم بخونه و شیشه شیر رو بزاره تو دهنش ... اون وقت پسر 2 قلپ شیر می خوره و لالا می کنه... و این داستان از 3 نصف شب تا 6و 7 صبح هر نیم ساعت تا 45 دقیقه تکرار میشه ... قدیمها از ساعت 6 تا 9 صبح خوب می خوابید و منم ...
1 ارديبهشت 1391

عشق برای من تویی

    آن گاه که با توام گويي هر آنچه که زيباست ما را در بر گرفته است اين ها تنها ذره اي ناچيز از احساس مادرانه با تو بودن است شايد واژه عشق را ساخته اند تا احساس عميق و هزار سوي من به تو را بيان کند اما باز هم اين واژه کافي نيست با اين همه چون هنوز بهترين است بگذار بگويمت کودکم...  بگذار هزاران بار بگویم که من بيش از عشق بر توعاشقم ...
31 فروردين 1391

مامان که از خودمونه ...

خیلی شیطون شدی ووروجکم ... اصلا نمیشه حتی یه لحظه ازت چشم بردارم ، از هر جایی می گیری و بلند میشی حتی چند روز پیش از یقه پسر عموت هم می گرفتی که بلند شی فکر کنم فقط مونده از سبیل بابابزرگ بگیری و پا شی از هر جایی هم که بتونی می ری بالا دوست داری از همه چیز و همه جا سر در بیاری ، همش داری چهار دست و پا تو خونه می گردی ، زیر میز و صندلی ، پشت مبل ، تو قفسه کتابخونه ، زیر میز کامپیوتر ، توی شومینه،خلاصه که اگه جات می شد زیر یخچالم می رفتی مادر ... منم مثل خودت چهاردست و پا دنبالت میام که یه وقت بلایی سر خودت نیاری آخه نمی زاری جلوت رو بگیرم ولی اجازه می دی باهات پا به پا بیام از بس که مهربونی گل مادر ... جالب اینه که وقتی یه دست گل به آب می...
30 فروردين 1391

پسر گلم می گه مامان ...

                                                نمیدونی مامانی چقدر  تو دلم قند آب میشه وقتی با اون صدای قشنگت می گی ماما .... چند روزیه هر از گاهی می گی ماما مخصوصا وقتی یه جاییت درد می گیره یا من می رم تو آشپزخونه و تو هم مثل فشنگ چهار دست و پا میایی دنبالم ... اولش گذاشتم به حساب توهم های مادرانه آخه تو هنوز خیلی کوچولویی تازه رفتی توی 10 ماهگی ، ولی دیشب که بغل بابایی بودی ، بابا بهت می گفت مامان کو؟!&nbs...
29 فروردين 1391

من با تو زاده شدم

شاید باورش برات سخت باشه عزیزترینم ولی احساس می کنم قبل از بودن تو منم نبودم ... الان که فکر می کنم نمی دونم من قبلا بدون تو چجوری زندگی می کردم !!!! بدون انتظار دیدن چشمهای قشنگت چجوری هر روز صبح چشمهامو باز می کردم ؟؟؟!!! بدون داشتن خنده های تو به لبخند کی امید می بستم؟؟؟ ... می دونی مامانی اون روزها که توی دلم بودی برام خیلی سخت می گذشت...یه عمل اجباری و استراحت مطلق و مسمومیت بارداری و مدام بیمارستان و بستری شدن و تولد زودتر از وقت تو  .. ولی هر چی که بود با همه سختی هاش روزهای آغاز مادر شدن من بود و من خوشحالم که خدای مهربون اینقدر دوستمون داشت که حالا من و تو و بابایی کنار همدیگه ایم . من احساس می کنم خوشبخ...
29 فروردين 1391