بدون عنوان
سلام عزیز دل مامان... این چند روز خیلی سرمون شلوغ بود... بابایی دوباره رفت آلمان ، من و قند عسل هم بساطمون رو جمع کردیم رفتیم خونه مادر جون تا جیگر مامان کمتر غصه بخوره.... اما با این حال طبق معمول همه اون وقتهایی که بابایی از ما دوره پسر مامان کلی تو دلش غصه می خوره و خیلی سخت می شه اون خنده خوشگلش رو دید ..... روز اول رفتیم خونه خاله مامانی و عسل خان کلی با عمو اسماعیل بازی کرد ، روز بعدش رفتیم خونه خاله مهسا و جیگر مامان کلی آتیش سوزوند و یه روز هم با پدر جون رفتیم گردش و کلی به جیگر مامان خوش گذشت... خلاصه که این جور وقتها کل فامیل بسیج می شن و هر جور هنر و شیرین کاری رو که بلدن به کار می برن و با فسقل ...









