فرشته آسمونی ما ، كيانوشفرشته آسمونی ما ، كيانوش، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

دو پرنس کلبه ما

عشق من عاشقتم

  امروز یه روز مهمه... همون روزیه که منو عشق زندگیم 12 سال پیش برای اولین بار همدیگه رو دیدیم... عاشق شدیم و برای با هم بودن جنگیدیم... امروز سالگرد ازدواجمون هم هست ، همون روزیه که منو تنها عشقم برای همیشه با هم یکی شدیم .         همسر خوبم ، عشقم ...   از اینکه همیشه و همه جا کنارمی ازت ممنونم...   از اینکه تو دلگیریهام با همه ابهت مردونه ات عاشقانه منو تو آغوشت جا می دی  و سنگ صبورمی ازت ممنونم...   از اینکه هر روز محکم تر از قبل پشتم می ایستی تا بهت تکیه کنم ازت ممنونم...   از اینکه پسر قشنگمو بهم بخش...
17 مرداد 1391

بدون عنوان

سلام عشقم... عمرم... نفسممممممممممممم   اول از همه بگم که امروز تولد پدرجونه تولدت مبارک بابای خوبم... یه دنیا دوستت دارممممممممممممممممم  قند عسل هم خیلی پدر جونشو دوست داره...     این چند وقته یه کم سرمون شلوغ بود آخه همش مهمونی بودیم... خوب ماه رمضونه و بساط مهمونی ها برقرار ...به جیگر مامان که حسابی خوش گذشته تا حالا ... کم کم نوبت ما شده که مهمونی بدیم ولی هر چی به بابایی می گم قبول نمی کنه همش می گه تو کوچولویی و من اذیت می شم ... ببین چقدر بابایی دوست داشتنیه ، ببین چقدر فکر مامانیه ... این روزها بابایی خیلی هوامونو داره ومنم بیشتر از هر وقت دیگه حس می کنم عاشقشممممممممممم......... این هفته ای...
15 مرداد 1391

بدون عنوان

                  سلام فرشته آسمونیه مامان ... مامانی جیگر بودی ... جیگرتر شدی.... اول صبح که از خواب بیدار می شی می ری سراغ کشوی لباسات و همشونو می ریزی بیرون ... بعد می ری سراغ دراور اتاق ما و همه لباسهای بابایی رو که توی کشوهای پایینیه می ریزی بیرون ... بعد می ری سراغ آشپزخونه و سعی می کنی کشوی دستمالها و دم کنی هاتی مامان رو باز کنی و هر چی توشه بریزی بیرون که خوب این یکی رو موفق نمی شی ... آخه به کشوها و کابینتهای آشپزخونه بست زدم  هر چند  تونستی یکی دو تاشونو از جا بکنی ... هزار ماشالله به این زور و بازوی فسقلیه مامان . این روزها یاد ...
8 مرداد 1391

بدون عنوان

  سلام عشق مامان این روزها المپیک لندن داره برگزار میشه و تو هم که با مامان پایه ... صبح تا شب داریم جودو و شنا و از این جور چیزها تماشا می کنیم ... اینقدر خوشت میاد که وقتی تلوزیون رو خاموش می کنم بهم می گی چیییییلاااااا؟؟؟!!!..... یعنی مامان چرا خاموشش کردی  یه کلمه جدید دیگه رو هم یاد گرفتی، حالا ...چیه... هم می گی ، خیلی هم ناز و قشنگ می گی ، البته فکر کنم چیه رو هم به همون معنیه چیه میگی و هم به معنیه کیه چون امروز که خاله مهسا زنگ زده بود خونمون تا من گوشی رو برداشتم و شروع کردم به حرف زدن با خاله زود اومدی جلوم و دستهای کوچولوتم با حالت سوالی جلوی مامان چرخوندی و گفتی چیییه؟؟؟!!! .... یعنی کیه ... الهی مامان فدای ا...
8 مرداد 1391

بدون عنوان

  گل مادر یادت باشه زندگی قانون باورها و لیاقتهااست... همیشه باور داشته باش که لایق بهترینهایی .     اونی که همیشه عاشقته مامان                                                                  ...
4 مرداد 1391

بدون عنوان

  سلام گل قشنگم ... مامانی یه خبر برات دارم داغ داغ  .... دیروز برای اولین بار ساعت 2 و نیم بعد از ظهر برای 2-3 ثانیه خودت به تنهایی ایستادی .... .... هوراااااااااااااااااااااااااااا.... وای که چقدر ذوق کردم...  بابایی نشسته بود و تو هم کنارش ایستاده بودی  اولش از بابایی گرفته بودی ولی خودت دستت رو رها کردی و تلاش می کردی  تنهایی بایستی ... این کار رو چند بار تکرار کردی و من و بابایی هم کلی برات احساساتی شدیم ... وای که چه لحظه شیرینی بود ... ... نمی دونم کی می تونی راه بری ولی بی صبرانه منتظرم .   جدیدترین شیرین کاریت هم اینه که یاد گرفتی تلوزیون بیچاره رو علاوه بر دکمه های روی خودش با کنترل...
31 تير 1391

بدون عنوان

عزیز دل مادر امروز دندون هشتمت هم به سلامتی خود نمایی کرد... مبارکت باشه گل قشنگم ... تو این اوضاع واکسنی هم که هفته پیش زدیم تازه اثر کرده و همش دوست داری بغل مامانی باشی ... این جور وقتها من بهت می گم گل سینه شدی ... خوشبختانه تب نکردی و هنوز اثری از دونه های قرمز نیست ولی معلومه که حال خوشی نداری . اینم بگم که چند روزه 2 تا کلمه جدید به دایره لغاتت اضافه شده... وقتی بهت می گیم این کار رو نکن یا مثلا به فلان چیز دست نزن خیلی بامزه و کش دار می گی چیلاااااااااااااااااااا ؟؟؟؟ .... یعنی چرااااااااااا وقتی هم که گرسنه باشی اگه غذا رو ببینی می گی به به ... البته هر وقت دلت بخواهد می گی وگرنه به اصرار هیچ کس حرف نمی زنی . ...
27 تير 1391

اولین پیک نیک عسل خان

  سلام همه وجودم   این جمعه برای اولین بار من و تو و بابایی به همراه عمو بهمن که دوست باباییه و همسر و پسر شیطونش بهراد کوچولو رفتیم پیک نیک طرفهای دریاچه لار .... خیلی تو راه بودیم و وقتی هم که رسیدیم خورشید وسط آسمون بود و هوا خیلی خیلی گرم بود ولی رودخونه اش تمیز بود و من بعد از سالها با رغبت پاهامو به آب سرد رودخونه سپردم و بسی کیف کردم ... همون اول تا از ماشین پیاده شدیم یه آقای شتر محترمی با مامانی احوال پرسی کرد و یه آقا الاغه با نک هم با بابایی ، به جز الاغ و شتر یه عالمه گوسفند هم دیدیم که مال  عشایری بودن که همون اطراف چادر زده بودن ... فکر کنم به تو  خوش گذشت هرچند خیلی گرمت شده بود و ناهار درست حسا...
25 تير 1391

بدون عنوان

    این پست اندر احوالات این روزهای مامان و کیانوش مامانه   پسری داره طبق معمول سیمهای پشت تلوزیون رو از بیخ و بن می کنه   مامان صداش می کنه و بهش می گه عزیز دلم مگه نگفتم این کار رو نکن ... حالا ژست رو ببینین...  یعنی مثلا ای وااااای یادم رفته بود مامان ، ببخشید ... ای جونمممممممم قربون اون چشمات ...معلومه که می بخشم عزیز دلم از اونجایی که پسر کو ندارد نشان از پدر  تو بیگانه خوانش نخوانش پسر ... اینه که عسل خان ما هم طرفدار 2 آتیشه اسپانیاس تا نصفه شبم نشسته تیمش رو تشویق کرده بچم... خسته نباشی مامانی خوشحالی قهرمان شدین؟؟؟؟!!!!!!!!!!! منظور از گذاشتن ای...
21 تير 1391

واکسن یک سالگی عسل خان

سلام پسر قشنگم مامانی واقعا فکر نمی کردم اینقدر شجاع باشی ... دیروز که رفتیم برای واکسن یک سالگیت همه رو غافلگیر کردی آخه حتی یه کوچولو هم گریه نکردی ... الهی فدای تو بشم فقط آخرش یه کم به خانومه اخم کردی مثل دفعه پیش... به این میگن یه پسر شجاع ایرانی ... ...واکسن سختی نبود ، البته تا اینجا ... ولی گفتن ممکنه یک هفته دیگه تب کنی یا چند تا دونه روی بدنت دیده بشه و اگه شدید شد باید بری دکتر که خدا نکنه اینطوری بشه.... بعد از واکسن رفتیم خونه مادر جون ... مادر جون صبحانه برات نیمرو درست کرد تو هم چه نیمرویی خوردی حیف که ازت فیلم نگرفتم ... ما که از خنده پهن زمین شده بودیم. ... همه رو مالیدی روی سر و کله ما و خودت و نصفش رو هم توی ...
20 تير 1391