دو پرنس کلبه ما
دو پرنس کلبه ما
کیانوش و کیارش
تاريخ : دوشنبه 27 مرداد 1393 | نویسنده : مامان سارا
بازدید : مرتبه

به دنیای خاطرات کوچولوهای ما خوش اومدین

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 15 تير 1394 | نویسنده : مامان سارا
بازدید : 197 مرتبه

سلاممممممممممممم بعد از یه دوری بلند بالا

 

دوستان اگر به من نمی خندین عرض کنم که رمز ورودم رو فراموش کردم ....حتی یادم نمیاد چه ایمیلی رو بهشون داده بودم ...الانم کامپیوتر به صورت خودکار منو وارد مدیرت وبلاگ می کنه .... یعنی جرات ندارم ویندوز عوض کنم ....خخخخخ

 

خلاصه که دعا بفرمایید مدیرت عزیز یه فکری به حال این مادر آلزایمری بکنه....غمگین



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 24 فروردين 1394 | نویسنده : مامان سارا
بازدید : 249 مرتبه

Saraaaa9093

دوستان عزیزمممم این نشانی اینستای ماست...



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 20 بهمن 1393 | نویسنده : مامان سارا
بازدید : 175 مرتبه

یه سلااااام بزرگ به همه خاله های مهربون ...

ما هستیم فقط خیلی گرفتاریم...فکرای بدم نکنید، فقط گرفتار 2 تا آتیش پاره ایم....

ممنون از کامنتهای پر ازمحبت شما دوستهای نازنین...روی ماه همتون رو می بوسیم...

 

قول می دیم به زودی با عکس شاهزاده ها برگردیم.



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 1 مهر 1393 | نویسنده : مامان سارا
بازدید : 678 مرتبه

 

 خیلی گشتم چند تا عکس قابل پخش پیدا کنم...خخخخزبان

 

 

وقتی یه نی نی هم گرمش شده باشه هم خوابش بیاد هم کلافه باشه چه شکلی میشه؟؟؟!!!

 

محوطه بازی  KFC

وقتی مامان میگه کیانوش بیا ازت عکس بگیرم ... ژست بچم منو کشته

 

 

این سفر با بدقولی های مکرر آژانس مسافرتی  ساحل برای ما خاطره ای شد در نوع خودش  به یاد موندنی....

انشالله اگر فرصتی بود و حوصله ای ماجرا رو تعریف می کنم....

 

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 27 مرداد 1393 | نویسنده : مامان سارا
بازدید : 776 مرتبه

 

راستش این سفر به مناسبت  هشتمین سالگرد  ازدواج من و بابایی بود  اما اولین باری هم بود که کیارش  ما هوای  دل انگیز شمال رو نفس می کشید ...

جای همه دوستان سبززززززززززززززز.... عالی بود

 

واقعه مهم این سفرهم غلتیدن  کامل گردوی مامان بود .... کیارش گلم  روز 18 مرداد  در کمال آرامش  یه قل خوشگل خورد  و مامانی و بابایی رو حسابی خوشحال کرد. مامان فداش

 

 

 

 

 

بیشتر لذت این سفر رو مدیون همون یه تیکه ساحل تمیز و لایروبی شده هتل نارنجستانیم که بعد از سالها تونستیم کفشی از پا دربیاریم و حس کودکی های خودمون رو تازه کنیم و با پای برهنه روی ماسه ها قدم بزنیم ....

نمی دونم  ، واقعا اینقدر سخته ساحل قشنگمون رو  ، جنگل  هامون رو ...محیط زندگیمون رو... ، تمیز نگه داریم ؟؟؟؟

یعنی خیلی سخته پوست تخمه و میوه و هندوانه و شیشه شکسته و بطری و .... خودمون رو هر جایی که می رسیم رها نکنیم؟؟؟؟!!!!

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 27 مرداد 1393 | نویسنده : مامان سارا
بازدید : 219 مرتبه

این روزها ی کیانوشم پر از تجربه های تازه است



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 25 تير 1393 | نویسنده : مامان سارا
بازدید : 317 مرتبه

 

سلام غنچه های مامانniniweblog.com

 

راستش این مدت  که نتونستم بیام خیلی اتفاقات افتاده ... کیانوشم مریض شد و یه ویروس بدجنس یک هفته تمام بچم رو عذاب داد  niniweblog.com...

تولد  3 سالگی  کیانوش  مامان رو جشن گرفتیم ، البته مثل سال گذشته مادر جون و خاله مهسا مارو شرمنده کردن وبا کلی هدیه  اومدن و  در واقع اونها برای گل پسرمون تولد گرفتن ... وگرنه برنامه قبلی خودمون این بود که مثلا بی سر و صدا بین خودمون فقط یه شمع فوت کنیم  ولی حواسمون نبود که اصولا مگه میشه تولد نوه عزیز دردونه مادرجون رو بی سر و صدا رد کرد ؟؟؟!!!... اصلا من نمی دونم این چه فکریه که ما می کنیم آخه!!!niniweblog.com

 

2-3 روز بعد از تولد هم طبق قرار قبلی می خواستیم  با عمو اکبر اینا بریم مشهد اما تو لحظه آخر باباحاجی و مامان حاجی رو هم دعوت کردیم و اونا هم قبول کردن و شد یه سفر دسته جمعی اساسی ....

چپ چپ نگاه نکنید ... سفر رفتن با پدر شوهر من کلی هم باحاله ...تازه حیف که پا درد داره وگرنه تا نوک قله هم بخواهی بری باهات میاد .niniweblog.com

جونم براتون بگه که تو این سفر  4-5 روزه هر چند به کیانوش مامان حسابی خوش گذشت ولی کیارشم از همون توی قطار مریض شد و دل و دماغ برای مامانی نموند... کلا من تو این چند روزشاید 5-6 ساعت خوابیده باشم...niniweblog.com

به هر حال  به هر ضرب و زوری بود یه  بار با کیارش رفتم زیارت و خوشبختانه موفق شدیم نذر خودمون رو  که در اصل به خاطر همون رفته بودیم مشهد انجام بدیم و یه گوسفند به نیت کیانوشم و یه گوسفند هم به نیت کیارشم پیش امام رضا عقیقه کردیم و  بدین ترتیب مامانی یه نفس راحت کشید ....niniweblog.com

 

روزهای مادرانه من سخت و شیرین میان و میرن و من کم کم باید خودم رو جمع و جور کنم و کنار همه سنگینی این مادری کردنها به خودم برگردم....

قدم اول اینه که می خواهم 3 روز در هفته برم باشگاه .... فعلا بیشتر از این در توانم نیست ... ولی همینم که همسر مهربونم همکاری می کنه خوبه...niniweblog.com

 

و اماااا....چند تا عکس برای تصویری شدن گزارش  این روزهایی که گذشت

 

پسرم رفته شرکت باباجون

حسسسسسابی مشغول حساب کتابه بچمممممم...کارش با یه ماشین حسابم راه نمی افته ...niniweblog.com

 

اینم تولد 3 سالگی کیانوش مامان

هزار ساله بشی مادر

niniweblog.com

اینم بگم که همه زحمتها رو خاله مهسا و مادر جون کشیدن ...

 

کیانوش مامانی تو راه مشهد در حال آتیش سوزوندنniniweblog.com

 

niniweblog.com

کیانوش و پارسا جونم ... این دو تا پسر عمو به همین شکل می میرن برای همniniweblog.com

 

کیارش مامان مریض و بیحال توی هتل... بمیرم براشniniweblog.com

 

اینم اولین تلاشهای کیارش نازم برای غلطیدن...

هنوز موفق نشده البته... تا همین نصفه ها میاد گیر می کنه... غر می زنه تا کمکش نکنم کامل بچرخه هم کوتاه نمیاد...اصلا یه وضعیتی هاااااniniweblog.com

 پسر خوشتیپم داره میره گردش

مادر به فداشniniweblog.com

 

 

پ.ن : دوستای گلم از اینکه به یادمون هستین و بهمون سر می زنید و پست می زارید ممنونم

شرمنده روی همتون می شم که نمی تونم زود به زود پاسخگوی اظهار لطفتون باشم ولی  دوستتون دارم  از ته ته ته دلم ....niniweblog.com

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 9 تير 1393 | نویسنده : مامان سارا
بازدید : 759 مرتبه

سلام کیانوشم ... خوبی مامان؟!!... 

تولدت مبارک عزیزکم... روزها چقدر زود می گذره و تو جلوی چشمای مادر چقدر زیبا قد می کشی... خیلی وقته که با پوشک کلا خداحافظی کردی ، شبها هم خودت می خوابی  ... خلاصه دیگه برای خودت مردی شدی .... اعتراف می کنم که گاهی بیش از اندازه در موردت سخت گیری می کنم ولی بدون و هر گز فراموش نکن که از من به تو عاشق تر فقط خداست...



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 2 تير 1393 | نویسنده : مامان سارا
بازدید : 234 مرتبه

و اماااا .... مامان و کیانوش

 

 

مامان : کیانوشم یه پوشک برای داداشی میاری لطفا عزیزم ؟!

کیانوش : بله میااااااااااااااااااااااااااااارم

کیانوش بدو بدو میره یه پوشک میاره میده به مامانی

مامانی :دستت درد نکنه عزیزم

کیانوش : نووووس جونت

مامانی:خنده

 

این روزها من به همین سادگی با شیرین زبونی های شازده کوچولوی خودم شادم



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 2 تير 1393 | نویسنده : مامان سارا
بازدید : 708 مرتبه

       

3ماهگیت مبارک عزیز دل مادر

 

 

 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 8 خرداد 1393 | نویسنده : مامان سارا
بازدید : 292 مرتبه

 

 

 

 

 

 

سلام سلامممممممممممم گل های مامان ؛ غنچه مامان کیارش؛ نفس مامان کیانوش

ببخشید که دیر اومدم کیارش جونم ... خجالت

امروز که دارم اینا رو می نویسم گل مامان 2 ماه و 8 روزشه....وقتی 20 روزش بود ختنه شد به سلامتی اما حتی 1 دقیقه هم گریه نکرد ...حالا یا دست دکترش طلا بوده یا پسر ما خیلی قوی و صبوره نمی دونیم ...چشمک

خیلی وقته که پسر کوچولوی ما بهمون می خنده اما اولین خنده با صدای بلندش رو وقتی 56 روزش بود تحویلمون داد ... مادر فداشبغل

چند روز پیش هم که رفتیم واکسن 2 ماهگی گل پسری رو زدیم و با تجربه ای که از داداش کیانوش داشتیم منتظر جیغهای بنفش بودیم که بازم کیارش مامان سنگ تموم گذاشت و کلی آقایی کرد و فقط یه گریه کوچولو همون موقع کرد و بعد از اون توی این چند روز اصلا مامانیش رو اذیت نکرد ....تشویق

اما بگم از اخلاقهای گل پسری ... عاشق آب بازی و ماساژه...دوست داره مامانی صبح تا شب بشینه باهاش حرف بزنه و اونم برای مامانی دست و پا بزنه و ذوق کنه و بخنده و  صداهای بامزه از خودش دربیاره ...بین انواع و اقسام صداهای گل پسری مامانی عاشق ماما کردنشه... با اینکه می دونم این ماما گفتن بعیده معنی مامان رو داشته باشه ولی نمی دونم چرا تا کیارش نگام می کنه و میگه مامااااا دست و پام شل میشه ....محبتخندونک

اما بگم از این روزهای کیانوش خودم ...

عسل خان هم خوبه ... شکر خدا یه کم داره دوباره وزن می گیره بچم  ...آرام

دیگه به داداشی عادت کرده ؛ کلی دوستش داره ، باهاش قرار گذاشته وقتی بزرگ شدن برن 2 تایی ماشین سواری و قان قان کنن ( چشم مادرشون روشن)متفکر

منم این روزها یه دستم کیارشه یه دستم قاشق غذا دنبال کیانوش خان... چه کنیم دیگه ؟؟؟!!!

داشتم فکر می کردم من همون دختر تیتیش مامانی و لوس و نازک نارنجی و پرتوقع سابقم که حالا 2 تا بچه رو با هم بغل می کنه و یاد گرفته کارهاشو 2تا 3 تا با هم و همزمان انجام بده؟؟؟!!!متنظر

خلاصه که تو این روزهای شیرین و سخت من واقعا درگیرم ... بی اغراق لحظه ای برای خودم نیستم، با این حال دوست ندارم این روزها بگذره .... من عاشق همین خستگی هام ... عاشق صورتهای معصوم و کوچولوی بچه هامم ... عاشق همین شیطنتهای بچگانه و همین جمله بندی های بی سر و ته  کیانوشم که همیشه خنده رو لبم میاره... عاشق همین آنقو آنقو کردنهای کیارشم که قند تو دلم آب میکنه.... خلاصه که این روزها من خیلی عاشقم...محبت

 

 



موضوع : مادرانه
تاريخ : سه شنبه 16 ارديبهشت 1393 | نویسنده : مامان سارا
بازدید : 238 مرتبه

کیارش 40 روزه ما....

http://www.niniweblog.com/upl/doperancema/13993739589.jpg

http://www.niniweblog.com/upl/doperancema/13993738667.jpg

این نی نی ناز و کوچولو نفس مامانشه ...

اینقدر که آروم و مظلومه دلم می خواهد دنیام رو به پاهاش بریزم...

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 16 ارديبهشت 1393 | نویسنده : مامان سارا
بازدید : 310 مرتبه

کیانوش نازنینم

http://www.niniweblog.com/upl/doperancema/13993741131.jpg



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 10 ارديبهشت 1393 | نویسنده : مامان سارا
بازدید : 667 مرتبه

کیانوشم ، گل مادر...

اگر این مدت یه کم بهت سخت گذشت  مامان رو ببخش ... اگر تو این چند ماه خیلی وقتها پیش اومد که دوست داشتی بغلت کنم و مثل قبل با هم برقصیم و نمیشد مامان رو ببخش ...اگر دوست داشتی با مامان کشتی بگیری و نمیشد مامان رو ببخش ... به خاطر اون روزی که تو خیابون خسته شده بودی و گفتی مامان بغلم کن ولی من به خاطر شرایطم نتونستم و تو با اون پاهای کوچولو و خسته تا خونه پیاده اومدی مامانو ببخش   ... به خاطر اون روزهایی  که هر چند از سر اجبار تو رو سپردم به  دیگران و حالا می بینم چقدرررر لاغر شدی مامان رو ببخش ...

باید ازت  تشکر کنم  مامانی ... به خاطر اون دل مهربونت که تا مامان دست به کمر میشه می پرسی کمرت درد گرفت مامان؟!.. بعد بدو بدو میایی که کمر مامان رو ببوسی ... این روزها تازه فهمیدم چه دل مهربونی داری شازده کوچولوی من ...وقتی داداشی رو می بوسی و نازش می کنی ...وقتی گریه می کنه  و تو می ری  دلش رو ماساژ می دی  و قربون صدقه اش می ری ...وقتی داد می زنی مامان عاشقتم... وقتی  اون لبهای کوچولوت رو می زاری روی گونه مامانی و مامانی رو می بوسی .... وقتی کار بدی انجام می دی و من از شدت خستگی و بی حوصلگی بهت  تشر می زنم و تو فقط لبهات رو ور می چینی و  بغض می کنی ولی اینقدر مهربونی که 2 دقیقه بعد میایی و مامان رو بغل می کنی و می بوسی و من آب میشم... الهی مادر فدای تو  ، فدای همه این مهربونیات عزیزممممم ...می دونم این روزها به تو هم سخت می گذره گل مامان ... ازت ممنونم  به خاطر دل مهربون و صبورت....

عاشقتم پسرم

 



موضوع : مادرانه
تاريخ : چهارشنبه 27 فروردين 1393 | نویسنده : مامان سارا
بازدید : 348 مرتبه

 

قراربود بعد  ازتحویل سال بیمارستان باشیم و کارهای پذیرش رو انجام بدیم...

 

از صبح که بیدار شدم بدون وقفه همه خونه رو برق انداختم ... هر چقدر محمود می گفت نکن ... بشین... یه کم استراحت کن .. نمی تونستم ... نمی دونم از استرس زایمان بود یا چی ولی همین طوری نفس زنان  از این ور خونه می رفتم اون ور خونه و همه جا سرک می کشیدم که مطمئن بشم همه چیزمرتبه ... نزدیک تحویل سال که شد دوش گرفتم و کم کم آماده شدم ... کیانوش رو هم آماده کردم که ببریمش خونه بابا حاجی ... ساک کیانوش و کیارش رو برداشتیم و رفتیم خونه باباحاجی ... به محض اینکه رسیدیم سال تحویل شد و دیگه فرصتی نبود... به کیانوشم گفتم من می رم داداشی رو میارم و زود میام ، باهاش خداحافظی  کردم و بوسیدمش  و راه افتادیم سمت بیمارستان ....با مامان و بابا اونجا قرار داشتیم ... اونها زودتر از ما رسیده بودن ... رفتیم بالا ... من رفتم داخل که مقدمات عمل آماده بشه محمودم رفت دنبال کارهای  پرونده و پذیرش ....وقتی رفتم داخل 2 نفر دیگه هم اونجا بودن و کم کم چند نفر دیگه هم به ما اضافه شدن...نمی دونم چرا بیشتر از تمام مدت بارداریم استرس سالم بودن کیارشم رو گرفته بودم... توی بیمارستان سال نو رو جشن گرفته بودن و دکترها و بیشتر پرستارها اونجا بودن .... انتظار ما یه کم طولانی شد تا اینکه بالاخره دکتر بیهوشی اومد که ما رو ویزیت کنه... بهش گفتم من اسپاینال می خواهم  ولی اون گفت من با بیهوشی راحت ترم ، اصرار منم فایده ای نداشت ، دلم گرفت چون امیدوار بودم این بار خودم اولین نفری باشم که پسرم رو میبینه ....ساعت یک ربع به 12 بود که یه خانومی اومد و صدام کرد که برم اتاق عمل .... یه چند دقیقه ای روی همون ویلچر اعصاب خورد کن پشت در اتاق عمل شماره 3 منتظر موندیم و وارد شدیم ... خودم رفتم روی تخت ...دکترم که اومد کمی با هم شوخی کردیم و من داشتم یه طومار سفارش به دکترم می کردم که دست و پام رو بستن ... وقتی ماسک رو گذاشتن روی دهنم احساس کردم سرم داره گیج میره و نفسم داره بند میاد.... می خواستم ماسک رو از صورتم بکنم که دیگه چیزی متوجه نشدم... به هوش که اومدم روی برانکارد بودم و 2 تا پرستار داشتن منو می بردن... درد داشتم ... صدای محمود رو می شنیدم که اسمم رو صدا می کرد ولی نمی تونستم جوابی بدم... به زور پرستار گفتم پسرم؟؟؟!!!... گفت سالمه... محمود اومد بالای سرم ... پرسیدم دیدیش ؟؟؟ حالش خوب بود... گفت آره ... مامانم اومد گفت سارا نمی دونی چقدر جیگره .... محمود عکس کیارشم رو  که با موبایلش از پشت شیشه گرفته بود بهم نشون داد ... چقدر دوست داشتنی بود برام  .... وقتی اومدم تو بخش دیگه از شدت درد گریه می کردم ...یه مسکن توی سرمم تزریق کردن و رفتن ... کم کم آروم شدم ... دلم برای کیانوشم تنگ شده بود ، دوست داشتم کنارم باشه ... تو فکر کیانوش بودم که  کیارشم رو برام آوردن ... ای خداااااا... خیلی دوست داشتنی بود این فرشته کوچولو .....  تمام شب من به کیارش نگاه می کردم اون به من....با خودم می گفتم مگه نمی گن چشم نوزاد جایی رو نمیبینه پس چرا این فسقلی زل زده به من؟؟؟!!! تعجب می کردم که چرا چشمهای قشنگشو نمی بنده ....انگار می خواست همه دنیا رو یک جا کشف کنه...

 علی رغم اصرار من به محمود برای رفتن به خونه شب اول محمود و مامانم هر دو با هم پیشم موندن  و شب دوم  محمود به اصرارمن رفت پیش کیانوش و فقط مامان پیشم بود ... جای برش سزارینم خیلی می سوخت و درد داشت ... یه درد وحشتناکی رو هم تو گلوم حس می کردمکه بعدا متوجه شدم لوله ساکشن رو بد گذاشته بودن و باعث جراحت لوزه و دیواره گلوی من شده .... بالاخره من و پسرکم مرخص شدیم...قرار شد به جای قربونی کردن یه گوسفند رو عقیقه کنیم برای سلامتی گل پسرمون ....

چند روز بعد یه کم کوچولوی ما زرد شد ...دوباره رفتیم آتیه برای آزمایش بیلی روبین .... 12.8 بود ....چون از آتیه راضی نبودم  زنگ زیدم بیمارستان عرفان به دکتر کیانوش و کیارش رو بردیم پیشش ... نی نی ما رو معاینه کرد و دستورات لازم رو داد و قرار شد 3 روز بعد دوباره آزمایش بدیم ... اومدم خونه و این بار چون دلم نمی خواست بچم مثل کیانوش بیمارستان بستری بشه  با شجاعت یه کم ترنجبین درست کردم و بهش دادم.... بعد از 3 روز که رفتیم عرفان برای آزمایش مجدد دیدیم یه کم زردیش پایین اومده... با دکترش تماس گرفتیم و اونم گفت دیگه مشکلی نیست و فقط اگر حس کردیم بچه دوباره داره زرد میشه ببریمش ... ( اینم از تجربه مادربزرگها که من برا ی کیانوشم انجام نداده بودم و خیلی پشیمونم چون بچم 2 روز بستری شد و وقتی فکر می کنم تو اون 2 روز چقدر استرس جدایی از مادر و غصه تنهایی و وحشت فرو رفتن سوزنها به تن مثل برگ گلش رو داشته می خواهم دق کنم) ....

خلاصه که عید امسال برای ما یه حال و هوای دیگه داشت ....این خاطره زایمان کیارش منه که خیلی عجله ای در یک فرصت مختصر که کوچولوهام لالا کردن نوشم...

انشالله سر فرصت میام و ویرایشش می کنم ... ببخشید اگر آشفته است خاله جونها



موضوع : دفترچه خاطرات
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد
وبلاگکد ماوس